خاطرات من و همکارانم در اداره

خاطرات من و همکارانم در اداره

زیباترین مستند جهان زیباترین مستند جهان
مجموعه حیات وحش بی نظیر(حیات)
زیرنویس فارسی محصول ۲۰۰۹
کارتون زیبای ناروتو
360 قسمت زیرنویس فارسی
طولانی ترین و زیباترین کارتون جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

حس و حال

سلام 

نمیدونم چرا نمی تونم بنویسم 

از همه اونایی که این مدت بهم سر زدن متشکرم 

حالا ببینم حس و حالم کی برمیگرده 

بای




سلام دوست جونا 

خوبید؟ چه خبرا؟  

وضعیت اینترنت اداره خیلی ناجوره.. روزی صد بار قطع و وصل میشه.. منم خوبم.. بعضی وقتا کارامون خیلی زیاد میشه.. روز جهارشنبه یه پاورپوینت باید درست میکردم خیلی مهم و حیاتی بود کل روز مشغول کار بودم که در نتیجه دست راستم چلاق شد و دیگه بالا نمیومد باید حتما برم ورزش ماهیچه هام خیلی ضعیف شدن... 

راستی روز زن پیشاپیش مبارک به ما که امروز کادوش رو دادن از این دیسای شیرینی خوری سفید که تازه مد شده نمیدونم اسمش چیه اینقدر تو راه غر زدم که وای این چرا اینقدر سنگینه و از این حرفا وقتی بازش کردم دیدم لبش پریده  

دیروز هم که ما یه عروسی دعوت شده بودیم که در آخرین ساعات روز حالم به شدت بد شد و رفتم زیر سرم در نتیجه نتونستم برم عروسی خیلی حیف شد 

الان هم زنگ زدم قرار شد کادوم رو عوض کنن 

این خانم بر خیلی مشکوک شده معلوم نیست کجاست الان بهش زنگ زدم ولی موقور یا موغور نیومد 

دیگه خبری ندارم برم یک کمی وبلاگ خوانی کنم




سلام دوست جونا! حال و احوالتون خوبه؟ 

بالاخره کولرهای اداره درست شد و حسابی خنک شدیم طوریکه بعضی وقتا یخ می زنیم و کولر رو خاموش می کنیم 

این تاسیسات اداره که حسابی خنگولن همه کولرها رو اشتباهی وصل کرده بودن اونوقت می گفتن کانال ها گرفته است! کلا آقای الف باید بالا سر همه کارها باشه تا درست پیش بره! 

دیروز داشتیم خاطرات ا ص ف ه ا ن رو برای بچه ها تعریف می کردیم منم حسابی بی ادب شدم و ادای آقای الف رو درآوردم بعد از اینکه رفتم خونه داشتم برای همسری تعریف می کردم که پام خورد به صندلی و جیغم به آسمون رسید الان هم اندازه یه فندق ورم کرده و حسابی درد می کنه! فکر کنم آه آقای الف خیلی میگیره چون چند وقت پیش هم خانم س اداشو درآورد همون روز گوشیشو گم کرد  

فکر کنم وبلاگم خیلی بی نمک و سوت و کور شده ... نمیدونم چی کارش کنم تو رو خدا راهنماییم کنیم! 

راستی من امروز دارم میرم مسافرت فردا و پس فردا رو هم مرخصی گرفتم. هورا!!!!!!!!!!!!



سفر نامه

سلام دوستای خوبم

من بالاخره اومدم... راستشو بخواین این چند وقت سرم خیلی شلوغ بود.. قبل از نمایشگاه که باید کارهای تدارکاتی رو انجام میدادم.. ما روز چهارشنبه 23 اردیبهشت راه افتادیم و چون بلیط هواپیما گیرمون نیومد مجبور شدیم با آژانس بریم... من و خانم ب و آقای الف.. ساعت 8:30 راه افتادیم و ساعت 12 رسیدیم.. رفتیم هتل وسایل رو گذاشتیم و به پیشنهاد آقای الف به یه رستوران سنتی رفتیم و ایشون اصرار داشتند که همه  ب ر ی و ن ی بخورن ولی من اصلا ب ر ی و ن ی دوست ندارم لذا کشک بادمجون خوردم و آقای الف در تعجب بود که مگه میشه کسی ب ر ی و ن ی دوست نداشته باشه؟  خوب آره حتما میشه!

بعدش رفتیم غرفه رو چیدیم و آقای الف یه دعوای حسابی هم با مسئولین نمایشگاه سر یه موضوع الکی راه انداخت که کلی آبرومون رفت . دوباره رفتیم هتل.. شانس آوردیم که آقای الف رفت خونه خواهرش.. حاضر شدیم و رفتیم خونه عمه و مادربزرگ خانم ب و از اونجا هم چون اونا خونه پسرعمه خانم ب دعوت بودن ما رو هم با خودشون بردن.. شب خیلی خوبی بود و خیلی خوش گذشت و غذاهای خوشمزه ای خوردیم.. دستشون درد کنه

از روز پنج شنبه هم صبح و هم عصر باید می رفتیم نمایشگاه و سمینار و ... و سرمون خیلی شلوغ بود و کلی خسته شدیم.. آقای رئیس هم پنج شنبه و جمعه اومد نمایشگاه و کلا خیلی راضی بود.. خدا رو شکر

روز شنبه بعد از ظهر هم غرفه رو جمع کردن .. برای ناهار هم دوباره با آقای الف رفتیم رستوران ش ه ر ز ا د که آقای الف مجددا ب ر ی و ن ی خوردن و ماهم ته چ ی ن م ر غ و ایشون دوباره اصرار داشتند که همه د ل س ت ر س ی ب بخورن !

خلاصه ساعت 11 شب پرواز داشتیم که آقای الف گفت من میام هتل دنبالتون و تسویه حساب می کنم تا با هم بریم فرودگاه

ما اون روز بعد از ظهر رفته بودیم با عمه خانم ب گز و سوغاتی بخریم و شام هم اونجا بودیم که ساعت 9 آقای الف زنگ زد که من هتلم پس شما کجایین   ؟!!

من و خانم ب پریدیم جلوی آینه و میک آپ ها را پاک کرده و شال و روسری را حسابی به خودمان نزدیک کردیم تا خدای ناکرده آقای الف وقتی ما رو دید از ترس بیهوش نشه

وقتی رسیدیم هتل قیافه رسپشن هتل دیدنی بود! حتما با خودش گفت اینا خلن!

آقای الف هم دیگه زیاد نگامون نکرد

رفتیم فرودگاه و متوجه شدیم پرواز 1 ساعت و نیم تاخیر داره خیلی ناراحت و عصبانی شدیم   ! واقعا سرم درد میکرد تا اینکه بالاخره پرواز در ساعت 1 و 30 دقیقه بامداد انجام شد و ما تا رسیدیم خونه و خوابیدیم ساعت 4 صبح بود برای همین یک شنبه هم سر کار نیومدیم و استراحت کردیم!

راستی یادم رفت بگم که حلقه ا ز د و ا ج آقای الف هم توی فرودگاه گم شد!

این هم از سفرنامه ما

از وقتی هم که اومدم سر کار سرم خیلی شلوغ بود البته وبلاگای دوستام رو خوندم اما وقت نظر دهی نداشتم خلاصه ببخشید. میام به همتون سر می زنم

الان هم که دارم تند و تند اینا رو تایپ می کنم مچ دست راستم هم به شدت درد میکنه!

تا آپ بعدی بای بای



ماموریت کاری

سلام دوست جونا!  خوبین؟ خوش میگذره؟ چند وقته سرم خیلی شلوغه   واسه همین نتونستم چیزی بنویسم.. ما داریم میریم ماموریت نمایشگاه داریم و حسابی کار ریخته رو سرمون.. وقتی برگشتم یه گزارش کامل از سفر و اتفاقاتی که این چند وقت افتاده می نویسم! البته به همراه عکسهای سانسور شده   

تا آپ بعدی خدانگهدارتون



تبلد من!

سلام دوست جونیای خودم! 

عرضم به حضورتون که روز پنج شنبه تولد من با یک ماه تاخیر در منزلمون و با حضور همکارانمون برگزار شد .. خیلی خوش گذشت .. جای همه دوستان خوب خالی بود.. سنم رو هم نپرسید که بهتون نمی گم

اسامی شرکت کنندگان در مراسم رو اینجا بنویسم که یادم بمونه: 

خانم س- خانم ب- خانم ت و دخترش- خواهر آقای ز- یکی از دوستای دانشکده و خانم د از همکاران قدیمی به همراه دختر یک سالش 

کیک رو خودم پختم و خداییش خیلی خوشمزه شده بود اینم عکسش 

راستی سحربانو جون ناخن هام هم معلومه  




سلام دوست جونیا! 

بالاخره من تونستم آپ کنم این چند وقت همش مشغول ردیف کردن کارهای اداره بودیم        خیلی همه چیز بهم ریخته شده بود اینترنت هم بالاخره درست شد تلفنها هم وصل شدن

دیروز رئیسمون رفت اصفهان و تا هفته دیگه نمیاد آخه پدرش تو راه اصفهان تصادف کرده و پاش اوف شده     ایشالا که خوب بشه... دیروز رئیس با بچه ها احساس صمیمیت کرد و رفته بود بالا سرشون ببینه سرعت اینترنت چه جوریه؟ اول به خانم س گفت یه صفحه اینترنت باز کن که دیدیم خان س سرخ و سفید میشه      معلوم شد رو کامپیوترش کلی صفحه تعبیر خواب باز بوده و آقای رئیس هم همه رو دیده .. بعدش رفت بالا سر خانم ب دیدیم اونم سرخ و سفید شد     معلوم شد رو صفحه مونیتورش طرز تهیه شیرینی کشمشی به طرز فجیعی خودنمایی می کنه!  

بعدش که بنده سوتی عظیمی دادم و نامه های خارجی رو رو سربرگ داخلی زده بودم.. فکر کنم دیگه رئیس ازمون قطع امید کرد  

الان هم که تصمیم گرفتم بیام حسابی به همه دوستای مجازیم سر بزنم.. دلم برای همتون تنگ شده




سلام دوست جونا

خوبین؟ خوشین؟ تعطیلات خوش گذشت؟

علت تاخیرم چیزی نبود به جز اینکه در اثر اسباب کشی اداری فعلا اینترنت نداریم..

اما از تعطیلات براتون بگم که هفته اول تعطیلات رو رفته بودم شمال خونه مامام اینا. 4 روز آخر رو هم رفتم جنوب.. خیلی خوش گذشت جای همگی خالی... هوا هم خیلی خوب بود..

از روز یکشنبه هم اومدم سر کار.. ولی هیچی سر جاش نبود .. بالاخره خودمون مشغول به کار شدیم و همه چیز رو مرتب کردیم اما دو روز بعدش دوباره همه چی به هم ریخت آخه اومدن واسه قفسه ها شیشه بذارن همه وسیله ها رو ریختن بیرون و همه جا حسابی کثیف شد گریه.. هنوز تلفنهامون هم وصل نشده ولی کم کم همه چیز داره راه میفته ولی فکر کنم تا ده روز دیگه شایدم بیشتر همه چی مرتب بشه..

الان هم بنده دارم از خونه آپ می کنم و حسابی دلم برای همتون تنگ شده . فعلا عکس هم نمی تونم بذارم از بس این همسری ویندوز عوض می کنه باز فتوشاپ نصب نکرده که من عکس رو تغییر بدم...

فعلا خداحافظ بای بایمن بیام به شما سر بزنم ببینم چی کارا کردین؟!



اسباب کشی

سلام دوست جونای گل و گلاب

ما قراره اسباب کشی کنیم آخه میخوان ساختمونمون رو خراب کنه و از نو بسازن 

من از وقتی اومدم تو این اداره این چهارمین جاییه که میخوایم عوض کنیم آخه ما خیلی مظلومیم زورشون به ما میرسه همش ساختمونای قدیمی رو بهمون میدن ولی دیگه رئیسمون شمشیرش رو از رو بست و گفت باید یه جای نو و تمیز و با امکانات خوب برامون آماده کنین لذا ما اسباب کشی می کنیم به یه آپارتمان ۷ واحدی که همش مال خودمونه تازه تر و تمیز هم هست و دیگه زیاد قدیمی نیست بعدش قراره این جایی رو که الان هستیم که زمینش خیلی بزرگه بکوبن و یه ساختمون مدرن برامون بسازن گفتم یه سال طول می کشه حالا خدا میدونه اگه این وسط رئیس روسا عوض بشن چه بلایی سر این ساختمون میاد  

دیگه من برم به امورات جمع و جور کردن وسایلم برسم 

بای بای مهربونا



در وصف خانم مح

سلام دوست جونا! خوبین؟ خوشین؟ 

بریم سر اصل مطلب: 

ما یه خانم مح داریم تو ادارمون که حتما خاطرتون هست.. این خانم اردیبهشت ماه میخواد عروسی کنه ... هر روز یه سری حرفهای عجیب و غریب میزنه نمونه هاش: 

ما: کارای عروسیتو کردی؟ 

مح: دارم انجام میدم.. جهاز که نمیخوام بخرم میخوایم بریم ا س ت ر ا ل ی ادروغگو آرایشگاه که یه جای معمولی میخوام برم... لباس عروسمو خودم میخوام بدوزمابرو عروسی رو تو باغ پدر شوهرم اینا میخوایم بگیریم ولی ک ر ج ه دوره من دوست ندارمshame on you سرویس طلا خریدم 16 میلیون تومن

ما: متفکر 

مح: مادر شوهرم اجازه نداره رو حرف من حرف بزنه هر چی من میگم باید گوش بده و عمل کنه 

ما: 

مح: مهمونا رو خودم تعیین کردم 250 نفر مادر شوهرم میگه نه کمه باید بیشتر دعوت کنیم ولی من که نمیذارم ...  

ما: خوب دیگه؟ 

مح: اصن خواهر شوهر من طلا نداره ولی من تو خونه بابام فقط یه گردنبند دارم پنج میلیون تومن قیمتشه پس اونا باید خیلی بهترشو برام بخرن 

ما:منتظر 

مح: مامانم یه ساعت داره پنج میلیون تومن تو تولدم خونه مادر شوهرم دستم کرده ولی اونا اصن از این چیزا ندارن خیلی هم جوادن 

ما: not listening - New! 

مح: حق همه چیو از شوهرم گرفتم از حق کار و مسکن و بیمارستان و ...  

ما: وا چه حقایی وجود داره ما نمیدونیم زبان

مح: تازه همه رو ازش رضایت محضری گرفتم که جرات نکنه زیرش بزنه 

ما: خنده 

 

تذکر 1 : ما خونواده همسر خانم مح رو تقریبا شناختیم و وضع مالی خوبی دارن و اصلا جواد نیستن 

تذکر 2: شب همون روز در منزل ما: 

من: همسری من طلا میخوام گرون باشه 

همسری: وا خوب حالا میخرم واست 

من: نه همین الان میخوام 

همسری: حالا قیمتش چقدر باشه؟ 

من: حداقل 2 - 3 میلیونی باشه چطور مح سرویس 16 میلیونی داره! 

همسری: از دست این خانم مح قهقهه 

من: میخوااااااااااااااااااااااااام گریه



۳۰۳

سلام دوست جونیا؟ حال و احوالتون خوبه؟ 

اگه گفتین عنوان بالا یعنی چی؟ خوب من نمیگم شما حدس بزنین ببینم کی برنده میشه! 

تعطیلات به من که خیلی خوش گذشت پنج شنبه با یکی از دوستام رفتم بیرون. جمعه هم تولد دختر همکارم (خانم ت‌)‌ دعوت بودم که حسابی خوش گذشت و کلی خندیدیم و دنسیدیم made by Laieو خوردیم و ... که البته بنده با موهای بد ترکیبم کلی مکافات داشتم تا بالاخره تونستم درستشون کنم شانس ماست دیگه!

امروز هم که هوا خیلی خوبه! البته یه کم قاطی کرده هی بارون میاد آفتاب میشه ...  

خونه تکونی ما تقریبا تموم شده البته قراره از فردا نقاش بیاد دیوار راه پله ها رو رنگ کنه امیدوارم خاک راه نندازه  

راستی اداره ما آخر سالها خیلی سوت و کوره.. رئیسامون خیلی دیر به دیر میان خلاصه که تو این روزای آخر سال حسابی خوابالوییم .. اداره های شما هم همینجوریه؟؟؟  

چقدر خیابونها و مغازه ها شلوغه حسابی حال و هوای عید اومده من که خیلی خوشحالم امیدوارم همه خوش و خرم این روزهای آخر سال رو بگذورنن...  

فعلا خدافظ دوستای ناناز



دوباره

سلام دوست جونا من بازم اومدم 

آخه بازم تو اداره تنهام همه رفتن البته تو طبقه خودمون تنهام طبقه های دیگه تک و توک هستن 

جونم براتون بگه که پنج شنبه میخواستم حسابی بخوابم ولی مگه این فرشیها گذاشتن هی داد می زدن بالاخره وقتی مطمئن شدن من بیدارم ساکت شدن بی ادبا.. لازم به ذکره که کلاس پنج شنبه رو هم نرفتم چون یه مشکلی تو خونه پیش اومد و منم از خدا خواسته کلاس رو دو در کردم لذا تا همین الان داشتم جزوه هاش رو می نوشتم 

من نمیدونم این چه حکمتیه که هر وقت من تو اداره تنهام پسا پس ارباب رجوع میاد و نمیذارن من به کارام برسم 

راستی قرار بود مکان فعلی اداره رو خراب کنن و ما تا از قبل از عید بریم یه ساختمون دیگه تا برامون یه ساختمون جدید و قشنگ بسازن ولی فکر کنم اسباب کشی بیفته برای بعد از عید 

نمیدونم امروز چه خبر شده که همش برامون دعوت نامه شرکت در مراسم تشییع پیکر شهیدان فرستن اونم با اسم برای هر کارمند تازه برای من دو تا فرستادن فکر کنم باید شرکت کنیم ههههههههههههههههه

من نمیدونم چرا بعضیا اینجورین وقتی یه خورده چاق میشی هی بهت میگن چاق ولی لاغر میکنی هی میگن چقد لاغر شدی بالاخره میشه موضع خودتون رو مشخص کنید آیا؟ 

برای عید یه عالمه کار دارم که فکر نکنم به همش برسم فقط تونستم یه کم خونه تکونی کنم از خرید و اینا هم که هیچی اصن وقت نمی کنم اه چقدر این تهران کثیفه منظورم هواش بودها! 

حالا خوبه جدیدا ترکونده همش بارون میاد خدا رو شکر اقلا یه کم هوا تمیز میشه  

اینقدر این تلفن زنگ میخوره خانم س هم که رفته من هی باید برم تو اتاقشو به تلفنها جواب بدم خسته شدم 

من به خدا دخمل خوبیم فقط یه موقعهایی شیطون میره تو جلدم خدایا منو ببخش 

مناجات نامه: خدایا ازت خواهش میکنم همه دوستای خوبم رو به آرزوهاشون برسون. همینطور همه بیماران رو شفا بده مخصوصا که الان دم عیده و همه دوست دارم کنار هم باشن آمین 

خدایا خودت مواظب همه مان باش هزاران بار تو را شکر

 



تنها در اداره

سلام دوست جونا

من الان تو اداره تنهای تنها هستم  .. همه همکارام یا رفتن کنفرانس یا خونه یا کلاس ..

از آژانس مسافرتی باهام تماس گرفته بودن که بلیطم برای تعطیلات آماده است و رفتم گرفتمش و برگشتم.

خدمتکارمون همه جا رو وایتکسی کرده دارم خفه میشم..

دیروز رفتم خرید و بالاخره موفق شده یه مانتو شلوار برای اداره بخرم آخه خیلی وقت بود تصمیم به خرید داشتم ولی وقت نمی کردم

از الطاف خانم بر هم که هر چی بگم کم گفتم رفته به زور تخفیف گرفته و اسم من رو هم کلاس آموزشی نوشته حالا پنج شنبه ها باید بریم کلاس اونم از ساعت 5 تا 9 شب خیلی مسخره است تازه یه استاد یخ هم داره

دیگه اینکه 24 بهمن دومین سالگرد فوت پدرم بود و برای مراسم رفته بودم

همین الان خانم بر و خانم مح از کنفرانس برگشتن اما دوباره رفتن فکر کنم رفتن خونه

خانم مح با نامزدش قهر کرده بود فکر کنم دو هفته ای قهر بود که امروز آقا تشریف آوردن اداره و به میمنت و مبارکی آشتی حاصل شد....

اییییییییییییییی خدا من چرا نمی تونم قهر کنم آیا؟  ...

عروسی خانم مح هم 25 اردیبهشته که خدا رو شکر میخوره به نمایشگاه اصفهان و ایشون و صد البته خانم بر تشریف نمی آورند.. خدایا شکرت  آخه پارسال با همسرشون تشریف آوردن. 

ایشون ادعا میکنن وقتی عقد کردن حق همه چی رو از همسرشون بصورت محضری گرفتن از حق مسکن و کار و مسافرت و ...... برای اصفهان هم آقای الف بهش گفت از همسرتون اجازه بگیرید ولی ایشون گفتن من خودم اجازه همه کار رو دارم لذا براشون بلیط گرفتیم ولی روز بعدش گفتن همسرم هم قراره بیاد بلیط رو کنسل کنید ما با ماشین خودمون میام که البته خیلی خوش گذشت و کلی خوشگذرونی کردیم

دیگه اینکه ولنتاینتون یا سپندارمزگانتون هم با تاخیر مبارک بنده که هیچ هدیه ای حتی یه شاخه گل هم دریافت نکردم لذا فهمیدم که چقدر مورد محبت و عقش هستم.... اما خودم برای همسری یک عدد کیف بسیار زیبا خریداری نمودم..  

خطاب به آقای ز: حالا شما شدید الگوی ما.. خیلی زرنگ تشریف دارید 

راستی دوست جونا برای تعطیلات عید چه برنامه ای دارید؟ ما که کل عید رو تعطیلیم البته می تونیم بیاییم سر کار ولی خوب نمی یایم و استراحت می کنیم 

خوب من دیگه برم مثل اینکه خیلی شر و ور نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید




 سلام  

عرضم به حضورتون که من چند روزی نبودم تعطیلات رو رفته بودم سفر.. اینم از عکسایی که قولشون رو دادم.. 

یک بازدید کننده کوچولو

 

 

 

 این هم یه عکس سانسور شده دیگه:

 

 

 




بازم نمایشگاه

سلام دوست جونا 

علت تأخیر بنده چیزی نبود به جز نمایشگاه هفته گذشته... هفته قبل نمایشگاه ملی نوآوری و شکوفایی بود که از طرف ر ی ا س ت ج م ه و ر ی برگزار شده بود و طبق معمول همیشه ما هم غرفه داشتیمسبز

روز اول برای مراسم افتتاحیه قرار بود آقای ر ئ ی س ج م ه و ر تشریف بیاورند من و خانم ب در سمت غرفه داران شال و کلاه کردیم و راه افتادیم به سمت نمایشگاه چشمتون روز بد نبینه اینقدر وسایلمون رو گشتن موبایلامون رو هم ازمون گرفتن... امان از دست این آقایون بی ادب که بلد نیستن یه صف ببندن و ما رو له کردنگریهخلاصه به هر کلکی بود رفتیم داخل و در مراسم افتتاحیه شرکت کردیم و بعدش هم به سمت غرفه ها روانه شدیم 

کلا نمایشگاه شلوغی بود و این چند روز حسابی خسته شدیم.  

با آقای رئیس هم صحبت کردیم و ایشون گفتن تا اردیبهشت ماه دیگه تو هیچ نمایشگاهی شرکت نکنید آخه اردیبهشت یه نمایشگاه خیلی مهم باید شرکت کنیم که اگه خدا بخواد باید واسه اون موقع انرژی کافی داشته باشیم چون نمایشگاه اصفهان برگزار میشه و با این واحدهای زیر مجموعه ما که خیلی پر توقع و خودخواه هستند حسابی روانی میشیمکلافه 

حالا بیام به شما دوستای خوبم سر بزنم ایشالا عکسها رو هم به همین پست اضافه میکنم . فعلا بای بای




سلام دوست جونا 

اینجانب قول دادم زود به زود آپ کنم لذا اگر خبر خاصی تو اداره نبود میام و چیزای دیگه میگم مثلا خاطرات خودم و عکس میذارم 

عکسای امروز مربوط به یه قرار دانشجوییه... من و همکلاسیهای دانشگاهیم بعد از فارغ التحصیلی سالی یه بار دور هم جمع میشیم که دیدارها تازه شود اینم چند تا عکس از قرار امسال.. البته امسال ۲ بار دور هم جمع شدیم که بار دوم اول آذر بود برای خداحافظی با یکی از بچه ها که میخواست بره فنلاند 

 

 

 اون مانتو زرده میخواست بره فنلاند... نفر دوم سمت راست همون که شال بنفش سرشه منم 

 

 

نفر اول سمت راست من بیدم 

 

 

اینجا هم که معلومه من کجام




سلام  

هفته گذشته خیلی سرم شلوغ بود.. کلی کار داشتیم جلسه و هزار جور کار دیگه.. 

چیز جدیدی که تو هفته گذشته فهمیدم این بود که آقای الف خیلی دروغ گو تشریف دارن و البته چند باری هم دستش برام رو شد که یه بار خیلی ضایع شد ولی اصلا از رو نمیره... 

دیگه اینکه هفته پیش یه خانمی از گ ز ی ن ش اومد پیش آقای رئیس و ۳ ساعت با هم حرف زدند بعدش هم زنگ زدن به موبایل من که گفتن یه روز بیاین دفتر گ ز ی ن ش.. من هم سه شنبه صبح رفتم و خانم گ ز ی ن ش ی گفتن میخوایم راجع به همکارا تحقیق کنیم. من فکر کردم که راجع به نیروهای جدیده ولی اینطور نبود و راجع به خانم ب و خانم س بود.. خلاصه کلی حرفیدیم و من کف کردم... 

چهارشنبه هم روز پر کاری داشتیم که من حسابی خسته شدم و از ساعت ۹ شب تا ۱۰ صبح ۵ شنبه خوابیدم.... 

به قول بچه ها این بود انشای من



عکس

 اینجانب هستم در حال منجمد شدن

 

 

 از راست به چپ: من - خانم ب - خانم بر (غرفه داران) 

 

 خانم ب و خواهر آقای ز در غرفه آفریقا 

من و خانم ب در حال استراحت 

 

این هم عکسایی که قولشو داده بودم.. سحر بانوی عزیز ببخشید که دیر شد



پ ا د ا ش

سلام دوستای خوبم 

ما به دلیل اینکه  در نمایشگاه ۱ تا ۵ دیماه خیلی موفق بودیم یک عدد تقدیر نامه و مبلغی پول از رئیسمان به عنوان پاداش دریافت کردیم همینطور خانم ب- خانم بر و آقای الف هم دریافت کردند.. 

آخی بالاخره یکی از ما تقدیر کرد بعد از این همه سال.. خدایا شکرت 

دیروز رفتم عیادت همون دوستم که تو پست قبلم گفتم خالش باهام چکار کرد البته با موهام.. طفلکی با زودپز سوختهگریه البته الان خدا رو شکر not worthyخیلی بهتره...  

دیگه اینکه این دو روز آخر هفته اینقدر کار کردم که هنوز که هنوزه خستگیش از تنم در نرفته الان هم از خونه آپ می کنم وقت نکردم ببینم تو اداره میشه یا نه؟  

تصمیم گرفتم فعالتر ظاهر شم 

سخن آخر اینکه: خدایا هزاران بار تو را شکر 

بابای دوستای خوبم



بالاخره تونستم آپ کنم

سلام دوست جونای گل خودم 
اول از همه ببخشید که دیر کردم چون چند تا اتفاق افتاده بود که مهمترینش خراب شدن کامپیوترم بود...  
جونم براتون بگه که روز عید غدیر من به یک مراسم نامزدی دعوت شده بودم که در واقع مراسم نامزدی پسر خانمی بود که من همیشه برای امورات آرایشگری میرم پیشش ... این خانم خاله یکی از دوستای صمیمیه منه .... در این مراسم من از مدل موهای دختر خانم آرایشگر خوشم اومد لذا دو هفته پیش رفتم پیشش گفت خودم موهاشو کوتاه کردم و دست به قیچی شد و موهای منو کوتاه کرد منم عجله داشتم و سریع رفتم خونه بعد از اینکه موهامو شستم هر کار کردم نتونستم درستش کنم و شبیه جناب عامن حطب شده بودم خلاصه کلی غصه خوردم  و فردا صبح اومدم اداره بعد از کارت زنی شیشه عسلی که خریده بودم به طور غیر قابل باوری از دستم افتاد و خورد شد اومدم اداره کلی بخاطر موهام پیش دوستام گریه کردم لذا مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم یه آرایشگاه دیگه و خلاصه همه کلی بهم خندیدن   و منم کچل شدم چون چاره دیگه ای نبود ... بعد از ظهرش هم موقع غذا خوردن دستم رو بریدم .... به دوستم هم کل ماجرا رو گفتم اونم زنگ زد به خالش و کلی با همدیگه دعوا کردن ....  
تعطیلات رو هم رفتم به منزل پدری در شمال کشور و مقداری استراحت کردم دیروز هم حالم اصلا خوب نبود همه بدنم درد میکرد رفتم دکتر و کلی دارو خوردم تا خوب شدم و امروز تونستم بیام سر کار  
پی نوشت: سحر بانوی عزیز خیلی دلم میخواد عکس بذارم ولی نمیدونم چرا نمیشه به محض اینکه تونستم حتما این کار رو می کنم.. 
از این به بعد قول میدم زودتر بیام ............. 

امشب نوشت: این پست رو تو اداره نوشتم ولی سرورهای اداره مشکل پیدا کرده بنابراین فعلا باید از خونه آپ کنم


1 2 3 4 5 6 >>
"border="0">